سفرنامه یوش

0

 

موسیقی فارس-ویژه چهاردمین اردوی ادبی_تفریحی کانون ادبی زمستان به مقصد خانه موزه نیما یوشیج در منطقه بلده مازندران

فراخوان اردو را ۲۰ روز قبل از سفر اعلام کردیم تا در تدارک یک سفر ادبی به مناسبت سالگرد درگذشت این شاعر فقید بر مزار نیما یوشیج باشیم. به یک هفته نرسید که اسامی سفر تکمیل شد و ما در تدارک اتوبوس دوم بودیم. اما به دلیل کمبود امکانات در فصل سرما در منطقه ی بلده و نور مجبور شدیم به ۴۴ مسافرِ شاعر بسنده کنیم.

چهاردمین اردوی ادبی کانون زمستان با حمایت فرهنگسرای سرو در حالی انجام شد که بحث خانه نیما و عدم توجه به این خانه ارزشمند به لحاظ محتوا در زمستان امسال در تهران داغ بود و شاید این سفر به خانه نیما در یوش با جمعی از شاعران حمایتی ارزشمند در دفاع از حفظ خانه نیما باشد.

۲۲ دیماه ساعت ۵:۳۰ صبح
قرار ما با شاعران خیابان آزادی نبش جمالزاده جنوبی بود. شاعران درست سر ساعت آمده بودند و این وقت شناسی آن هم در آن سرما و در آن ساعت از شاعران عجیب به نظر می رسید. روز قبل به تک تک مسافران گفته شده بود که لباس گرم، لوازم ضروری همراه داشته باشند و خدا رو شکر دوستان با تجهیزات کامل آمده بودند گویا قصد فتح قله دماوند را در ذهن می پروراندند فارغ از اینکه اتوبوس درست تا سر کوچه ی خانه نمیا خواهد رفت و با ده دقیقه پیاده روی در کوچه باغ های یوش با خانه های قدیمی و عطر شعر نیما به مقصد خواهیم رسید. شاعران پس از یافتن نام خود را در لیست مسافران اردو سوار اتوبوس شدند و اتوبوس درست راس ساعت ۵:۴۵ صبح حرکت کرد.
ما ۴۳ تن بودیم به غیر از راننده و کمک راننده. از قضا یکی از مسافران که با تاخیر و بعد از حرکت به محل رسیده بود با دوستانش در اتوبوس تماس گرفت و با تلاش های فراوان و تعقیب و گریز در اتوبان همت نزدیک ورودی تهرانپارس به ما رسید و سوار اتوبوس شد پس این سفر نیز با ظرفیت کامل ۴۴ مسافر ادبی آغاز گردید.
مسیر از جاده هراز انتخاب شده بود و ما قبل از خروج از تهران جایی برای نماز صبح توقف کردیم و پس از نماز مجدد راه خود را پیش گرفتیم. اگر چه دو راه دیگر برای رسیدن به یوش امکان پذیر است، یکی جاده چالوس که فرعی قبل از سیاه بیشه گردشگران را در دل دره ها و کوه ها به یوش می رساند. انتخاب این مسیر به دلیل جاده ی پر پیچ و خم در زمستان نوعی جسارت محسوب می شود و از طرفی راننده های اتوبوس به دلیل بزرگی وسیله نقلیه و سخت بودن کنترل آن از انتخاب این مسیر در فصل گرم هم سر باز می زنند. اما یکی از مهمترین دلایل انتخاب جاده هراز رستوران مرمر بود که با صبحانه سلف سرویس و با بیش از ۴۰ قلم مواد غذایی از املت و نیمرو تا نان و پنیر توجه مسافران و البته رضایت آنان را از ابتدای سفر برآورده می کند. به همین دلیل از همان ابتدای سوار شدن به اتوبوس و هنگامی که به جاجرود رسیدم و دوستان یواش یواش دست در کیف هایشان خوراکی جستجو می کردند گفتم پیشنهاد می کنم این گرسنگی را تا نیم ساعت دیگر تحمل کنید تا پشیمان نشوید.

صبحانه. رستوان مرمر. بعد از آبعلی. ساعت۸:۳۰
از آنجایی که صاحب رستوران ما را از اردوهای پیشین می شناخت و می دانست که جماعت هنرمند و شاعر در جمع ماست موقع رسیدن به استقبال ما آمدند و سرو صبحانه آغاز شد. پس از ۴۵ دقیقه توقف و صرف صبحانه و مشاهده چهره های شاد و رضایتمند دوستان باز با بدرقه مهماندارها سوار اتوبوس شدیم و به راه خود ادامه دادیم. این توقف اگرچه به قصد صبحانه بود اما مهمترین لحظه آغازین سفر برای آشنایی دوستان همراه با یکدیگر بود. به گونه ای که بر سر میزهای صبحانه نشاط و شادی بحث و گفتگو گوشنواز گردیده بود.

پس از گذشتن از پیچ و خم های جاده هراز به جاده فرعی یوش رسیدیم که نبش این فرعی تابلو بزرگی بر فراز رستورانی نصب گردیده که راهنمای خوبی برای پیدا کردن جاده یوش و بلده است.
تقریبا ۴۵ دقیقه باید در مسیر فرعی که به سمت بلده و نور هست رانندگی کرد. در مسیر جاده گاه یک سمت کوه و یک سمت رودخانه قرار دارد که منظره و جلوه ای رویایی ایجاد کرده است و مسیر پر تنش یوش را قابل تحمل می کند. زمستان و درختان عریان کنار جاده با رودخانه ای که حاشیه های یخ زده اش نمایش فصل سرد است از داخل اتوبوس گرم خودنمایی می کند.

“ساعت ۱۱:۳۰ به خانه موزه نمیا رسیدیم”
از بلده گذشتیم و ده دقیقه بعد به یوش رسیدم، به کوچه ی تقریبا بزرگ سنگفرش شده بود که مسیر خانه نیما را نشان می داد. اتوبوس نمی توانست وارد کوچه شود و این شروع پیاده روی کوتاه مسافرین از بین کوچه های زیبا با دیواره های کاهگلی و درب های چوبی با کلون های آهنی و قدیمی بود. به خانه نیما رسیدیم از در ورودی، وارد یک هشتی تقریبا بزرگ شدیم که یک اتاق در آن تعبیه شده بود که حالا محل استقرار نگهبان خانه موزه شده بود. انتهای هشتی برای ورود به حیات خانه نیما باید از دری کوتاه که برای در شدن از آن باید مراقب سر خود بود گذشت.

شش یا هفت پله سنگی رو به پایین که مشرف با مرکز حیات خانه و مزار نیماست. برف تقریبا دور تا دور حیات را پوشانده بود اما برخلاف انتظار دمای هوا نسبت به آن منطقه بسیار مساعد برای این سفر ادبی بود. آسمان آبی خالص با لکه ابرهای سفید و درشت و تلالو آفتاب با گرمای مطبوع و آرمبخش فضای یوش را جلوه ای ناب بخشیده بود.
ابتدا برای عرض ادب برمزار نیما رفتیم. فاتحه ای فرستادیم و اندکی به سنگ شیری رنگ مزار نیما خیره شدیم. دوستی گلی برمزار گذاشت و دوستی زیر لب شعری از نیما زمزمه کرد.
خانه نیما طبق سنت آن زمان خانه ای است با اتاق های به هم پیوسته که دور تا دور حیات را احاطه کرده است یعنی شما برای رفتن از اتاقی در ضلع شمالی خانه به ضلع جنوبی نیازی نیست که وارد حیات شوید بلکه می توانید اتاق به اتاق این مسیر را طی کنید گویا به شکل از ساختمان برای همین فصل های سرد تعبیه شده تا در سرمای سوزان و برف و باران آن زمان این جابجایی در محیط گرم خانه اتفاق بیفتد. اتاق های به هم پیوسته اندازه ها و شکل های یکسانی ندارند.
اکنون این اتاق ها موزه شده اند و وسایل نیما از قبیل دستنوشته ها، کتاب ها، لوازم شخصی مانند قلم و عینک و … و ملزومات زندگی در آن دوره همچون لوازم آشپزخانه، شکار، آلات موسیقی،تابلوها در آن جانمایی شده اند که برای گردشگران جالب به نظر می رسد. در بین اتاق های خانه نیما اتاق شاه نشین با پنجره ای بسیاز بزرگ و شیشه های رنگی بسیار زیبا جلوه می کرد بخصوص وقتی نور از لابه لای شیشه های رنگی رقص نور جذاب و خیره کننده ای در بستر اتاق فراهم کرده بود.

صحبت و شعرخوانی بر مزار نیما
به حیات خانه برگشتیم و از دوستانی که مشغول برف بازی یا ساختن آدم برفی بودند دعوت کردیم تا گرداگرد مزار نیما بیاستند. در جمع ما غزل سرای خوب کشور محمدسعید میرزایی به بیان تفکرات نیما و تلاش های او برای تغییر در شعر امروز پرداخت و نکاتی درباره شعر نیمایی و تاثیر آن بر غزل پس از نیما پرداخت و همچنین دو غزل از اشعار خود را تقدیم به مسافران نیما کرد. در ادامه نیز مابقی شاعران حاضر در جمع به شعرخوانی پرداختند و در ادامه خواننده جوان آقای عبیری شعری از نیما را با آواز بر مزار نیما اجرا کرد و محفل ادبی را جلایی تازه بخشید.
پس از توقفی ۲ ساعته در خانه نیما ساعت حدود ۲ ظهر را نشان می داد و ما برای صرف ناهار راهی بلده شدیم تا در رستوان چهارفصل مستقر شویم. پس از نیم ساعت به بلده رسیدیم و ناهار که زرشک پلو با مرغ محلی و برنج ایرانی سرو شده بود یکی از لذت بخش ترین لحظه های اردو محسوب می شد. پس از آن به درخواست بنده دوستان ۵۰۰ متر پیاده روی کردند و سوار اتوبوس شدند. در مسیر برگشت کنار جاده که دسترسی زیبایی به رودخانه داشت برای نوشیدن چایی توقف کردیم و در کنار رودخانه در دشتی سرشار از درختان بی برگ و آفتابی که رو به غروب می رفت و کوهی بلند و پوشیده از برف در امتداد رود قرار داشت لحظاتی جاودانه خلق کردیم و در حافظه ی شهر نشینی خود ثبت کردیم.
در مسیر برگشت نیز دوستان در اتوبوس به شعرخوانی و برگزاری مسابقه های هوشی و … پرداختند. شب فرارسیده بود و مسافران که یک سفر ادبی را با هم تجربه کرده بودند دلتنگ به نظر می رسیدند شاید یکی از ویژگی های اردوها تلخی لحظات پایان آن باشد که دقایق آخر آدمی را در سکوتی ناخواسته فرو می برد.
ساعت ۹ شب میدان انقلاب بودیم و لحظه خداحافظی با همسفران. و اینگونه بود که پرونده چهاردهمین اردوی ادبی تفریحی کانون ادبی زمستان با حمایت فرهنگسرای سرو به پایان رسید. و از آن لحظات خاطره ها و عکس ها فیلم هایی برای آینده باقیمانده است.

 

اشتراک گذاری

درباره نویسنده

پاسخ دهید