موسیقی فارس- امروز 9 آبان زادورز شاعر بلندآوازه کشورمان حمید مصدق است.

از او تحت عنوان شاعری نام برده می شود  که توانست با زبانی عامیانه شرایطِ اجتماعی و سیاسیِ حاکم بر جامعه و کُنش‌ها و دغدغه‌ها را بیان کند. از همین رو اشعار و نامِ او در حافظه‌یِ بسیاری از مردم نقش بسته و برخی از شعرهایش هم‌چنان وردِ زبانِ مردم است.

همین ویژگی شعرهای او سبب شده تا موزیسین ها علاقه وافری به استفاده از اشعارش در ساخت موسیقی داشته باشند . تاکنون نیز بسیاری از اشعار او در این زمینه به کار رفته  و یا به صورت دکلمه منتشر شده اند.

«سیب» معروفترین شعر این شاعر بلندآوازه است که از آن اجراهای متفاوتی شده است. تو به من خندیدی…من به تو خندیدم

شعر سیب سروده حمید مصدق

تـــــوبــه مـــن خندیدی  و نمیدانستی

مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه

ســــیب رادزدیدم !

باغبــــان ازپی مــــن تنددوید

ســــیب دندان زده را دست تودید

غضب آلــــود به من کردنـــگاه

ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک

و تـــو رفتــی وهنـــوز سالهــــاست

که درگـــوش من آرام آرام

خش خش گام توتکرارکنان میدهد آزارم

ومن اندیشه کــنان

غرق این پنــــدارنم

که چرا باغچه کوچک مــا ســـیب نداشت…. .

پس از سروده او فوغ فرخزاد در جواب به این شعر، شعری با این مضمون سرود:

مـــن بــه توخنـــدیدم

چــون کــه میدانســـتم

تو به چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه

ســیب رادزدی

پـــدرم ازپـــی توتند دوید

ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه

پـــدرپـــیرمـــن است.

مـــن به توخنـــدیدم

تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم

بـــغض چشـــمان تـــولیـــک

لرزه انداخت به دستان من و

ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک

دل مـــن گفت : بــــرو

چون نمیـــخواست بـــه خاطر سپارد

گریــــه تلخ تـــورا…

ومـــن رفتم وهنوز سالهاست

که درذهـــن من آرام آرام

حیرت وبغــــض توتکرارکنان

میــــدهد آزارام

ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم

کـــه چه میشد

اگـــرباغچه خانـــه ی ما

ســـــیب نداشـــت!

ناگفته های باغبان

من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟

من گمانم این بود

که یکی بیگانه

 با دلی هرزه و داسی در دست

در پی کندن ریشه از خاک

سر ز دیوار درون آورده

مخفی و دزدانه…

تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پیت

و فکندم بر تو نگهی خصمانه!

من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست

غیر این سیب و درختان در باغ

به دلم بود هراسی که سترون ماند

شاخ نوپای درخت خانه…

و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب

دختر پاکدلم، مستانه!

من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»

هان مبادا که برند از باغت

ثمر عمر گرانمایه تو،

گل کاشانه تو،

آن یکی دختر دردانه تو،

ناکسان، رندانه!

و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست

بعد افتادن آن سیب به خاک…

بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم…

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در قلب من آرام آرام

خون دل می جوشد

که کسی در پس ایام ندید

باغبانی که شکست بیصدا، مردانه…

منظومه بلند و زیبای « آبی ، خاکستری ، سیاه » ایشان در سال 1344 برای اولین بار منتشر و از اشعار بسیار محبوب و مشهور شد. قسمت های مختلف این شعر در زمینه های مختلف معروف و ورد زبان مردم شد از جمله قسمتی که شعار دانشجویان در تظاهرات سیاسی شد : من اگر برخیزم / تو اگر برخیزی / همه بر می خیزند.

… با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

– خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

– آويزد

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز – كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز – كه چه ؟

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

من چه مي گويم،آه …

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

چه کسی میخواهد منو تو ما نشویم خانه اش ویران باد…

امروز نهمِ بهمن ماه، زادروزِ حمید مصدق حقوق‌دان و شاعرِ بلندآوازه‌یِ کشورمان است.

روحش شاد و یادش جاودان🌹

درباره ی نویسنده

لی لا رضایی

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *