نقد فیلم قهرمان به کارگردانی اصغر فرهادی/خنجر از پشت

موسیقی فارس-علیرضا درشتی نژاد: نام اصغر فرهادی و افتخارآفرینی هایی که آثارش قبل از اکران در جشواره های خارجی بر پا می کند همیشه کنجکاوی لازم را در وجود مخاطب عام و خاص آفریده تا پا در سینما بگذارند،فیلم تازه فرهادی(قهرمان)نیز ازین قاعده مستثنی نمی باشد و برگ برنده ی خوبی برای سازمان سینمایی ایران است تا سینمای رو به مرگ خویش را پس از دوسال مجددا احیا کند.قهرمان قطعا پر فروش ترین اثر دوسال اخیر سینمای ایران خواهد شد حتی فروشش از فیلم به ظاهر کمدی مسعود اطیابی (دینامیت)نیز خیلی بیشتر میشود و مخاطب هایی که به پلتفرم ها خو کرده اند را دوباره به اصالت اصلی شان باز میگرداند و به سالن های سینما میکشاند و ما بابت این لطف بزرگ از جناب فرهادی ممنون هستیم، اما این امر سبب نمی شود تا فیلم ایشان را مورد نقد و بررسی قرار ندهیم و بگوییم چون فیلم اثر فرهادی است و جایزه ویژه هیئت داوران جشواره کن فرانسه را دریافت نموده پس باید بدون نقد وارد کردن به اثر، آن را بپذیریم یا فقط آنرا تمجید کنیم!
قهرمان اصغر فرهادی مرا بسیار به یاد قصه شغاد (برادر ناتنی رستم)می اندازد که در ظاهر برادری فداکار بود ولی در آخر خنجر از پشت بر برادر خود زد و وی را کشت،قهرمان فرهادی نیز چنین است در ابتدا فیلم خود را در طرف مردم نشان می دهد و تظاهر میکند که مردمی ست و میخواهد آیینه ی انتقالی برای درد های آنان باشد ولیکن دیری نمی پاید که مشخص میشود این فیلم ضد مردم ترین اثر فرهادی است، در نقاطی از دنیا که رسانه های خبری مانند تلویزیون و روزنامه ها زیر فشار دیکتاتورها جرعت انتقال حقیقت را ندارند تنها سلاح مردم شبکه های مجازی است تا با استفاده از آن اخبار حقیقی را به یکدیگر رسانیده و به نقد جامعه و وضعیت موجود بپردازند، فیلم فرهادی اما به شدت جلوی این جریان می ایستد و ضد اعتراض و ضد مردم کار میکند درست موقعی که مخاطب کارگردان را به عنوان برادری فداکار پذیرفته کارگردان از پشت به تمامی مخاطبین خود خنجر میزند، در ابتدا مسئله ی خودکشی زندانی مطرح میشود که معلوم نیست چرا خود را کشته و کارگردان جوری آنرا بیان میکند که شخصی که خودکشی کرده و ما آنرا اصلا نمیبینیم و. قصه اش را نمیدانیم گویی شخصیت منفی است و دارد سد راه شخصیت مثبت ما میشود، مخاطب به طور ناخودآگاه این امر در ضمیر ناخودآگاهش کاشته میشود که تمامی اخباری که من بعد در شبکه های مجازی میشنود دروغ است و سخن درست آن است که از صدا و سیما میبینیم و برای تاکید بیشتر بر این موضوع تمامی دروغ هایی که قهرمانش در طول مصاحبه می گوید را مصلحتی جلوه می دهد. به جلو تر که می رویم کارگردان ژست معترض به خود میگیرد و طوری می نگارد که انگار مخالف وضعیت موجود است، تمامی اعتراض ها در طول فیلم از زبان شخصیت منفی ها بیان شده و دقیقا در مخاطب نتیجه برعکسی را پایه می نهد که کارگردان خواهانش است.
محسن تنابنده: تورو خواستن قهرمان نشون بدن که بگن وضعیت گل و بلبله!

مثل اینکه غیر از این هم نیست کارگردان جوری دوربین روی دستش را تنظیم کرده که گویی همه چی گل و بلبل است و مسبب تمامی این بدبختی ها مردمی هستند که میخواهند حقیقت را بدانند.
در جایی از فیلم شخصیت راننده تاکسی به نماینده فرماندار میگوید: حیف این مملکت که دست امثال شماست!

واقعا که خنده دار است! ای کاش که کل مملکت دست چنین افرادی بود تا مشاغل دولتی را بین یک عده ی خاص تقسیم نمیکردندو قبل از هر استخدام بدین گونه تحقیق انجام میشد تا حقی پایمال نشود ولی صد حیف که همه ی اینها توهمی بیش نیست و ادعای رئالیستی بودن اثر را هم زیر سوال میبرد.
فرهادی همیشه و در تمامی کلاس هایی که داشته خودش اعتراف کرده که در نوشتن فیلمنامه اصول و قواعد خط داستانی کلاسیک را رعایت می کند ولی در این فیلم حتی از ساختن نخستین مولفه های فیلمنامه کلاسیک هم عاجز است، رابطه شخصیت رحیم و دوست دخترش هیچگاه برای مخاطب ساخته نمیشود و تا انتهای قصه یک سوال بزرگ است که چرا باید عاشق رحیم شد؟
رابطه ی پدر و پسری که قبلا هم فرهادی در فیلم جدایی نادر از سیمین در پرداخت آن ناموفق بوده اینجا هم درست شکل نمیگیرد آنجا پدر برای پسر وسیله بود و اینجا پسر برای پدر وسیله است! حتی مخاطب نمیفهمد که چرا رحیم طلاهارا به اصطلاح صاحبش برمیگرداند و کارگردان این پرسش را میخواهد با پاسخ هایی کلیشه ای همچون عذاب وجدان ماست مالی کند و هزاران حفره و پرسش دیگری که در فیلمنامه و فیلم به شدت جلوه میکنند ولیکن مخاطب مجبور است که به خود دلداری بدهد که این اثر فرهادی است این جایزه کن گرفته پس حتما من اشتباه میکنم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *