گرتو بهتر میزنی بستان بزن

0

موسیقی فارس-مهران نیک سیما: زمانی که صحبت از نقد یک اثر به میان می آید، غالبا منتظریم تا با گفتار یا نوشتاری مواجه شویم که از چند منظر اصلی به اثر پرداخته باشد و با توجه به پیشینه ی رشته ای که اثر در حیطه ی آن رشته قرار میگیرد، نقاط قوت و ضعف آن را برای مخاطب آشکار کند. در این میان هرچه خالق اثر توانمندتر و دارای تخصص بیشتری باشد، به همان اندازه هم نقدها سختگیرانه تر و چشم پوشی از ضعفها سخت تر خواهد شد. به عنوان مثال در مواجهه با یک هنرجوی تازه کار در حوزه ی نوازندگی، به همین بسنده میکنیم که بتواند درسهای کتاب اول را به همان صورت مکتوبش اجرا کند و انتظاری فراتر از آن از او نخواهیم داشت و حتی در عین نقصان او را تشویق میکنیم چرا که نقد تخصصی نه برای او و نه برای ما فایده ای نخواهد داشت اما زمانی که پای اجرای یکی از بزرگان موسیقی مینشینیم، به فراخور تخصصمان دنبال نقدهای سختگیرانه خواهیم بود.
فارغ از چیستی نقد و نقد درست و صلاحیت قائل شدن به افرادی خاص برای نقد (که این روزها تبدیل به سلاح کارآمد متعصبها برعلیه هر نوع نقدی شده) اگر اثری آنقدر مبتدی باشد که هنوز اساسی ترین قواعد در آن رعایت نشده باشد، چه میتوان کرد؟ اینجاست که جایگاه ارائه ی آن اثر هم برایمان اهمیت پیدا خواهد کرد. برمیگردیم به همان هنرجوی مبتدی که اینبار صدای سازش را در کنسرتی از یک سالن بزرگ در قلب پایتخت میشنویم در حالی که همان کتاب اولش را با لکنت اجرا میکند. این حکایت آشنا را با چه متر و معیاری میتوان نقد کرد؟ اینجا که هر نقدی از سوی صاحبنظران در چشم مخاطب تبدیل به حسد خواهد شد و بر لب نوازنده به ریشخند! اینجا شاید بتوان مخاطب را به قیاس مجبور کرد. یعنی اجرای همان اثر، اینبار با کیفیت مطلوب. شاید این تلاشی باشد که روزی به بار بنشیند.
انتشار آلبوم “نگار” با صدای سالار عقیلی و موسیقی شایان کریمی و اشعار سعید رمضانی، به لحاظ شعری، از همان حکایتهای آشناییست که ذکر شد. میخواهم خرق عادت کنم و بی آنکه مزاحم فرمالیستها و سایر عزیزان بشوم، با چاشنی نقد عمومی به همان نقد از طریق قیاس بسنده کنم. به باور من این مستقیم ترین مسیریست که میتوان مخاطب را با نقد درگیر کرد و خود مخاطب را در جایگاه ناقد قرار داد.
شعری که بر قامت اولین ترک این آلبوم که هم نام آلبوم هم است،نشسته، غزلیست که دو بیت اول آن به این صورت است:
دوستش میدارم و دردم نمیداند نگار
مبتلایش کن به دردم ای طبیبا بی شمار
هر چه کردم مهربانی بی وفایی کرد مرا
او نمیداند چه آورد بر سرم دیوانه وار
وزن شعر بر اساس فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن پیش میرود اما در مصرع سوم دالِ “بی وفایی کرد” و در مصرع چهارم دالِ “چه آورد” در تقطیع هجایی ساقط میشوند. خوانش دوباره را با ساقط شدن دو دال بررسی میکنیم:
هرچه کردم مهربانی بی وفایی کر* مرا
او نمیداند چه آور* بر سرم دیوانه وار
متوجه میشویم که خوانش شعر روانتر شد. با بررسی موسیقی براحتی متوجه میشویم که این اشتباه عروضی تعمدی و برای همنشینی بهتر با موسیقی نیست (که حتی اگر بود هم مهر تاییدی بر ضعف سراینده بود) چرا که اگر شعر را با عروض درست هم بخوانیم خللی در آهنگ بوجود نمی آید.
حال برمیگردیم و از مصرع اول، شعر را با ویرایش بررسی میکنیم:
” دوستش میدارم و دردم نمیداند نگار” میتواند با استفاده از حرف ربط (ولی) تاکید بیشتری بگیرد و بجای حال استمراریِ نامانوس”میدارم” از حال ساده ی “دارم” استفاده شود.
ویرایش: “دوستش دارم ولی دردم نمیداند نگار”
“مبتلایش کن به دردم ای طبیبا بی شمار” برای طبیب به عنوان منادا، دو حرف ندا در نظر گرفته شده است که طبیعتا میتواند سلامت شعر را زیر سوال ببرد. بنابراین یا باید از “ای طبیب” یا از “طبیبا” استفاده میشد. علاوه بر آن آمدن “بی شمار” در پایان مصرع، مفهوم مصرع را دچار نقص میکند و اگر آنرا به نثر تبدیل کنیم چنین جمله ای میشود: ای طبیب به درد من بی شمار مبتلایش کن. در مصرع اول گفته شده که درد ، همان دوست داشتن است پس بیشمار بودنش بدون در نظر گرفتن دوره ای برای آن بی معنی خواهد بود. پس اگر به این صورت بود معنای مقبولتری داشت: ای طبیب او را بی شمار بار به دردی که من دارم مبتلا کن که البته کار طبیب درمان درد است و در مبتلا کردن نقشی ندارد!
ویرایش: کاش روزی عشق گیرد از دل او هم قرار
” هر چه کردم مهربانی بی وفایی کرد مرا” با برگرداندن به حالت نثر میشود: هرچه مهربانی کردم من را بی وفایی کرد که ترکیب نادرستیست و بجای “من را” باید “با من” یا “به من” استفاده میشد.
ویرایش: هرچه با او مهر ورزیدم وفا با من نکرد

“او نمیداند چه آورد بر سرم دیوانه وار” نمیداند در مصرع اول آمده و استفاده ی دوباره از آن در مصرع چهارم، موضوعیت نخواهد داشت چون اساسا اگر نگاری از دوست داشتن عاشقی بیخبر باشد، طبیعتا از بلایی هم که سرش آمده بیخبر خواهد بود!
ویرایش: با که گویم در غم او گشته ام دیوانه وار

دو بیت بعدی را بررسی میکنیم:
طاقتم تاب است و گشتم بی تحمل این زمان
ناشکیب و بی صبور از درد دوری های یار
بیم رسوایی نمانده آبرویم رفت و رفت
تا شدم انگشت نمای کوی و برزن هرقرار
در مصرع چهارم “ت” در “انگشت” خارج از تقطیع هجاییست و به این صورت خوانش صحیحتری خواهیم داشت:
تا شدم انگش* نمای کوی و برزن هرقرار
بررسی با ویرایش:
“طاقتم تاب است و گشتم بی تحمل این زمان” تاب و طاقت مترادف همند و میتوانند به صورت ترکیب عطفی( تاب و طاقت) بیایند. حالا اینکه چطور طاقت آدمی تاب میشود، به عنوان رازی سر به مهر مانده است! البته احتمالا منظور شاعر طاقتم طاق است بوده که به خرق عادت اینبار تاب شده!
ویرایش: طاقتم از دست رفت و در دلم تابی نماند
“ناشکیب و بی صبور از درد دوری های یار” بی صبور ترکیبیست که برای اولین بار در ادبیات این مرز و بوم استفاده شده و هنوز معنی آن در جایی ثبت نشده است. بی صبور هیچ معنایی ندارد و فقط میتوان گمان برد که منظور شاعر سنگ صبور بوده! “درد دوریهای یار” بدلیل جمع بسته شدن دوری، ترکیب روانی نیست
ویرایش:بیقرار و بی شکیبم از غم دوری یار

“بیم رسوایی نمانده آبرویم رفت و رفت” رفت دومی به چه منظور آمده؟ اگر رفتِ دومی میتوانست بخشی از معنی مصرع دوم را به دوش بکشد (مانند: تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت***عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم-رهی معیری) به زیبایی شعر می افزود اما اینجا صرفا برای خالی نماندن عریضه و رسیدن وزن مصرع به انتها بوده و استفاده ی دیگری ندارد.
ویرایش:بیم رسوایی نماند و آبرو از دست رفت

“تا شدم انگشت نمای کوی و برزن هرقرار” کوی و برزن چطور میتوانند کسی را بهمدیگر نشان بدهند؟ آیا لازم است اینقدر آرایه ی تشخیص غلیظی بکار ببریم؟ یا اینکه با ناتوانی شاعر از رساندن مفهومِ مردمِ کوی و برزن مواجهیم؟
اگر شاعر در هر قرار انگشت نما میشود چرا “در” حذف شده و شعر در انتقال مفهوم کاملا نارساست؟ چرا در مصرع اول و دوم شاعر از معشوق دور است اما در مصرع چهارم هر روز با او قرار دارد؟
ویرایش: تا شدم رسوای عشقش بر سر هر رهگذار
ای نگارا عشق من را از نگاهم بر بخوان
ای طبیبا کو دوای درد بی درمان یار
گر بماند یک نفس از عمر باقی میزنم
دل به دریا سر به صحرا بی محابا بی گدار

“ای نگارا عشق من را از نگاهم بر بخوان” در “ای نگارا” دوباره دو حرف ندا استفاده شده و میبایست یا ای نگار یا نگارا استفاده میشد. چرا با وجود اینکه زبان شعر تا حدی معاصر است از مصدر مرکب “برخواندن” استفاده کنیم که مخاطب را یاد تاریخ بلعمی در سده ی چهارم هجری می اندازد!
ویرایش: عشق من را ای نگار از چشمهای من بخوان

“ای طبیبا کو دوای درد بی درمان یار” دوباره ای طبیبا همان مشکل ذکر شده را دارد. در این مصرع طبیب به جایگاه اصلیش برگشته و نقش درمانگر را ایفا میکند اما با مصرع قبلی هیچ ارتباطی ندارد و گویی از جایی دیگر جدا شده و به این مصرع چسبانده شده است! در مصرع اول نگار، باید عشق شاعر را از چشمهایش بخواند (که جز به دیدار ببار نمینشیند) اما در مصرع دوم آن فضای لطیف به کل رها میشود و نیاز فوری به طبیب پیدا میشود. بنابراین مصرع به کلی توجیهش را از دست میدهد.
ویرایش: عاشق خود را نکن در عاشقی بی اعتبار

“گر بماند یک نفس از عمر باقی میزنم” مصرعیست که تنها با مصرع بعدی اعتبار میگیرد پس دو مصرع را باهم بررسی میکنیم. همانطور که قبلا (با مثالی از شعر رهی معیری) اشاره شد، دیدیم که چنین مصرعهایی فقط در صورت ارتباط قدرتمند با مصرع بعدی، میتواند به زیبایی شعر منجر شود اما مصرع بعدی ( دل به دریا سر به صحرا بی محابا بی گدار) کاملا این شالوده را فرو میریزد. دل را میتوان به دریا زد اما سر را نمیتوان به صحرا زد! سر به صحرا زدن ترکیب نادرستیست مگر آنکه شاعر قصد داشته باشد سر راه به صحرا هم سری بزند و از طبیعت بی بهره نماند که در آن صورت هم سنخیتی با فضای شعر نخواهد یافت. سر به صحرا گذاشتن ترکیب مطلوبی خواهد بود.
ویرایش:گر بماند یک نفس از عمر باقی میزنم***دل به دریای نگاهت بی محابا بی گدار

قیاس کلی:
دوستش میدارم و دردم نمیداند نگار
مبتلایش کن به دردم ای طبیبا بی شمار
هر چه کردم مهربانی بی وفایی کرد مرا
او نمیداند چه آورد بر سرم دیوانه وار
طاقتم تاب است و گشتم بی تحمل این زمان
ناشکیب و بی صبور از درد دوری های یار
بیم رسوایی نمانده آبرویم رفت و رفت
تا شدم انگشت نمای کوی و برزن هرقرار
ای نگارا عشق من را از نگاهم بر بخوان
ای طبیبا کو دوای درد بی درمان یار
گر بماند یک نفس از عمر باقی میزنم
دل به دریا سر به صحرا بی محابا بی گدار
***
دوستش دارم ولی دردم نمیداند نگار
کاش روزی عشق گیرد از دل او هم قرار
هرچه با او مهر ورزیدم وفا با من نکرد
با که گویم در غم او گشته ام دیوانه وار
طاقتم از دست رفت و در دلم تابی نماند
بیقرار و بی شکیبم از غم دوری یار
بیم رسوایی نماند و آبرو از دست رفت
تا شدم رسوای عشقش بر سر هر رهگذار
عشق من را ای نگار از چشمهای من بخوان
عاشق خود را نکن در عاشقی بی اعتبار
گر بماند یک نفس از عمر باقی میزنم
دل به دریای نگاهت بی محابا بی گدار

گرچه دوران “گرتو بهتر میزنی بستان بزن” به سرآمده اما متاسفانه هنوز هم اثرگذارترین نقد، همان ستاندن و بهتر زدن است. حالا میتوانیم بصورت ملموستری دریابیم که این شعر در نازلترین صورت قاعده مندش بایستی چنین چیزی از آب در می آمد. یعنی حد اقل عروض و مقدمات دستورزبان در آن رعایت میشد و در این صورت بود که میوانستیم به سراغ مسائلی چون مضمون نو و … برویم. اما مشکلات آنقدر ابتدایی بودند که مانند قضیه ی نوازنده ی مبتدی، فقط به قواعد اولیه پرداختیم. مسئله ی قابل توجه این است که تمام شعرهای این آلبوم به همین صورت است و دریغ از یک شعر که قواعد ابتدایی در آن رعایت شده باشد! حتی جاهایی زبان شعر در مصرع اول مربوط به 50 سال اخیر و در مصرع بعدی مربوز به هشتصد سال پیش است که جز به مدد سفر در زمان نمیتوان به چنین چیزی رسید.
اینجا من از خودم میپرسم که اگر شاعری با توانایی بسیار اندک، جملات نیمه موزونی ساخت، آهنگساز و خواننده هم باید آن را اجرا کنند؟ دور از ذهن است که فکر کنیم شایان کریمی یا سالار عقیلی سواد ادبی در حد دوم دبیرستان ندارند و به اشکالات شعر واقف نیستند( که اگر چنین باشد که باید فاتحه ای خواند و حلوا خورد) پس در بهترین حالت به این فکر میکنم که چه مسائلی باعث چنین تصمیمی شده اند؟

*مهران نیک سیما
شاعر و نقاش

اشتراک گذاری

درباره نویسنده

پاسخ دهید